تبلیغات
بر و بچه های دندانپزشکی آزاد تهران مهر 87 - ...

بر و بچه های دندانپزشکی آزاد تهران مهر 87

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

بر وسعت صحرا نگاهم خیره گشته
خورشید هم دیگر به چشمم تیره گشته
چیـزی نمـی‌بینم در امـواج تبـاهی
غیر از سیاهی در سیاهی در سیاهی
گویی چراغ عمرِ هستی گشته خاموش
خورشید درخون گم شده،گردون سیه‌پوش
در قعر تاریکی چو مرغ بی پر و بال
یک اسب بی‌راكب برون آمد ز گودال
بـر پیکـرش از تیـر دشمن بـال رُسته
پیشـانی از خـون رســول الله شُسته
اسبی کـه از مـرغ امیـدش پـر بریدند
در پیش چشمش صاحبش را سر بریدند
اسبی صـدای شیهه‌اش بـر اوج افلاک
اسبی طواف آورده بر یک جسمِ صدچاک
اسبی کـه از دریـای آتش تشنه‌تر بود
در تشنگی سیراب از خـون جگر بود
اسبی که گردون را ز دود دل سیه کرد
از صـاحب او سر بـریدند و نگه کرد
اسبی که همچون کوه آتش مشتعل بود
سوی حرم می‌رفت و از زینب خجل بود
وقتـی صـدای شیهة او را شنیـدند
چشم انتظاران از حرم بیرون دویدند
دیدنـد بـر پهلـوش زیـنِ واژگون را
دیدنـد بـر پیشـانی او، رنگ خون را
دیدند اشک خجلتش از دیده جاری است
دیدنـد دور خیمه گـرمِ سـوگواری است
اهل حرم یکسر به دورش صف کشیدند
جـای گریبـان سینة خـود را دریدند
بر گردنش انداخت دست دل سکینه
کای همسفر با راکب خود از مدینه
ای رفرف معراجِ خون، پیغمبرت کو؟
ای آمده از فتح خیبر، حیدرت کو؟
با من بگو قرآن احمد را چه کردی
با من بگو جان محمّد را چه کردی
ما هر دو همچون طایر بشکسته بالیم
ای اسب بی‌صاحب بیا با هم بنالیم
خوب از امام خویش استقبال کردند
قـرآن پـاره پـاره را پـامال کـردند
آیـا تـن بی‌تـاب او را تـاب دادند؟
آیا به آن لب تشنه آخر آب دادند؟
باب مـرا آب از دمِ شمشیر دادند
او آب گفت و پاسخش با تیر دادند


نوشته شده در پنجشنبه 25 آذر 1389 ساعت 18:49 توسط مریم درویش نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak